آخر یه روز دق می کنم شمارو عاشق می کنم
برای دیدن چشات این چشم لایق می کنم
گفتی تموم میشه سفر اما نگفتی تا به کی؟؟؟
چشم انتظارت می مونم رو به دقایق می کنم
موج بلند گیسوت و بریز رو شونه هات ببین
برای در یای چشات ای تن و قایق می کنم
تو نامه ی آخری من گفتم فراموش کردمت
تنها دروغ تنها بود این دل و صادق می کنم
عجب شقایقی شده چشمای منتظر به در
جاده ی برگشتنت و پر از شقایق می کنم
وقتی که رفتی از پیشم سکوت و معنا کردمش
به حرمت برگشتنت سکوت و ناطق می کنم
در چشم او که از دل تنگم خبر نداشت
آتش زدن به هستی و جانم ثمر نداشت
آیینه وش مقابل رویش نشسته ام
حتی برای دیدن خود یک نظر نداشت
او آتشی فکنده به جانم که بشکنم
گفتم چرا و بدیدم تبر نداشت
با یک نگاه صاعقه وار خاکستری شدم
خاکسترم بدمش دست بر نداشت
من در پیش شدم که شوم یار و یاورش
این را بهانه کرد که یم همسفر نداشت
درمانده ی جسارت خویشم که این غزل
از مطلعش به مقطع آن یک هنر نداشت
شد آخر غزل و فقط مصرعی دگر
این بیت آخر من هم اثر نداشت
« تنها »
اون قناری که شکسته بود بالش باز پریده
قطره قطره اشکای آهو خانم از تو چشاش
جای شبنم روی گلبرگای مریم خواب باریده
اون کبوتر که همش از تو قفس خواب می بینه
این دفعه توی خوابش سوی خدا پر کشیده
عاشقی بودش سر دوراهی عقل و جنون
آخرش دیوونه شد شنیدم از دل بریده
غنچه که یه روزی از تگرگ و برف وحشتی داشت
هنو بهمن نشده دیدم که تو دی خوابیده
یادم کویر لباش خشکیده بود رو به خدا
ابر بی مرام ولی باز روی دریا باریده
ابر بی مرام و ول کن بگو از خورشید خانم
سیلی به کویر زده رو لب خشکش تابیده
دختر کبریت فروش قصه مون یادت نره
کسی از دستای سردش چوب کبریت خریده؟؟؟
چی می شد خواب ببینم آخر قصه ای خدا
اون کلاغ پیر آخر یه روز به خونش رسیده
« تنها »
بالا میره به عشق تو مثل یه فواره میشه
حلقه به گوشت میمونه تنهای دیوونه ی تو
اگه بگی دوسش داری بند دلش پاره میشه
شب وقتی که خیره میشی به چشم بی قرار اون
نگاه گرم و ناز تو شبیه گهواره میشه
وقتی تو صحرای جنون شبیه لیلا میشی تو
تنها گناهی نداره مجنون بیچاره میشه
تیشه و سنگ و بیستون شیرین و عشق و ناز اون
تنها ولی خوب می دونه یه روزی آواره میشه
تو نور شمعی واسه من تو کوچه پس کوچه ی عشق
اگه بسوزونی منو قصه ی پروانه میشه
یادم میاد تو چشم تو خوندم باید صبور باشم
صبوری می کنم ولی صبوریم چاره میشه؟؟؟
خدا کنه تموم بشه این دوری من از شما
وگرنه کم کمک داره قصه ی دیواره میشه
« تنها »
سرم و گیسوی دلبر بالای دار میکشه
اگه مردم دلم و شکستن عیبی نداره
ناز این دیوونه رو چشمای دلدار میکشه
گفته بودین که دیگه نگام نمی کنه ولی
با مداد قهوه ای چشم خریدار میکشه
قناری ساکت میشه وقتی که یار مهربون
دستاش و یواشکی رو سیم گیتار میکشه
بوم نقاشیم و پاره پاره کردین شماها
نقش این جنون و دستاش روی دیوار میکشه
روزا با زخم زبون مردما سر میرسه
شب لبای خیسش و رو لب تب دار میکشه
وقتی که می خواد بره دیوونه میکنه دل و
واسه این جنون دل لحظه ی دیدار میکشه
این همه نقاشی کرد تو زندگیم اما چه حیف
طرح آخر و همش خدانگهدار میکشه
« تنها »
ای ثانیه ها مرا تب آلود کنید
سرتا سر خانه را پر از عود کنید
رودی است روان بر سر کوی لیلی
سر تا سر این جهان پر از رود کنید
آتش به سراپای وجودم زده اید
ای بت شکنان یاد ز نمرود کنید
گفتند حرام است که عاشق باشید
حس دلتان به خانه اندود کنید
ای وای بر این رساله ی بی بنیاد
پرپر ورقش کرده که تا سود کنید
چشمان حسود کور عاشق شده ام
اسفند برای دل من دود کنید
«تنها»
قبول دارم دعوام نکنین
خیلی وقته به اینجا سر نزدم و خیلی کم کار شدم
شرمنده از همین نقطه ی خاکی تا عرش از زمین تا به خدا
راستش پسوورد این خونه ی کوچیک رو گم کرده بودم اما از الان به بعد سعی می کنم هفته ای ۲ تا آپدیت رو داشته باشم آخه هم دوباره نوشتن رو شروع کردم و هم از مطالب گذشته که تا حالا تو این وبلاگ نذاشتم می تونم استفاده کنم در هر صورت
ما را رها کنید در این . . .
به علت بی جنبه بودن برخی دوستان و تذکرات برخی دیگه از دوستان عکس های این وبلاگ پاک میشه
راستی من در حال جمع کردن یک مجموعه دو بیتی هستم تا حالا به ۱۴۰ تا رسیده
خواهشمندم اگر کسی از دوستان دستی به قلم داره این بنده ی حقیر و سرا پا تخسیر رو در ای مورد هم نفسی کنه .
خوب حالا با یه دو بیتی از خود این جانب کلام رو از درازا می گیرم.
گفتی که اگر شیر نیاید سکه
من می روم از پیش تو ُ خوردم یکه
دستی به دعا چشم ز خط می بردم
از چشم چرا اشک کند هی چکه؟؟؟
« تنها »
من ز دست این جنون حیرانیم
بارها گول تکلم خورده ام
در سکوت سرد خود زندانیم
من تورا گم کرده ام خورشید من
د غروب زرد سرگردانیم
پا مکوب ای جانم اسماعیل وار
من چو هاجر از غمت هجرانیم
رفتنت بغضی شده بر سینه ام
دیدگانم را نگه بارانیم
کن دعایی بهره این دل خسته ات
من فدای لهجه ی عرفانیم
منتظر در جاده های بی کسی
آرزو دارم تو برگردانیم
در نبرد روزهای بی کسی
من اسیر خلوت تنهاییم
« تنها »
سرم و گیسوی دلبر بالای دار می کشه
اگه مردم دلم و شکستن عیبی نداره
ناز این دیوونه رو چشمای دلدار می کشه
گفته بودین که دیگه خسته شده ز دست من
با مداد قهوه ای چشم خریدار می کشه
قناری ساکت میشه وقتی که یار مهربون
دستاش و یواشکی رو سیم گیتار می کشه
بوم نقاشی و پاره پاره کردین شماها
نقش این جنون و دستاش روی دیوار میکشه
روزا با زخم زبون مردما سر می رسه
شب لبای خیسش و رو لب تب دار می کشه
وقتی که می خواد بره دیوونه می کنه دلٌ
واسه این جنون دل لحظه ی دیدار می کشه
این همه نقاشی کرد تو زندگیم اما چه حیف
طرح آخر و همش خدا نگهدار می کشه
« تنها »
اي پيش پرواز کبوترهاي زخمي!
باباي مفقود الاثر! باباي زخمي!
گیرم پدر یک آدم فرضیست ، باشد!
تا کی فشار خون مادر بیست باشد ؟
دور از تو سهم دختر از اين هفته هم پر!
پس کي؟! کي از حال و هواي خانه غم پر؟!
تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
مادر نشانم عکس توی قاب می داد
اينجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم
خوب یک تکانی لا اقل مرد حسابی
يک بار هم از گير و دار قاب رد شو!
از سیم های خاردار قاب رد شو
برگرد! تنها يک بغل باباي من باش!
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش
اي دست هايت آرزو آرزوي دست هايم
ناز و ادایم مانده روی دستهایم
تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است
شايد تو هم شرمنده ي يک مشت خاکي
جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی
عيبي ندارد خاک هم باشي قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است
امشب عروسي مي کنم جاي تو خالي!
پای قباله جای امضای تو خالی
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش
